تبليغاتX

Powered by explorer ◄┤

اشک یخی
اشک یخی

چقدر دلم گرفته است امشب.......

سخت دلم گرفته

چشم هایم هوای گریه دارندچقدر دلم گرفته است امشب.......

سخت دلم گرفته

چشم هایم هوای گریه دارند

و قلبم .... سخت می فشارد.

کاش می دانست چقدر تنهاییم بزرگ است.

هوای چشم هایم ابری است . چند قطره باران ....

این بار کسی نیست که از دیدن باران فریاد بزند.

و من چقدر تنهایم ...

قلبم ... از شدت بغض و فشار تنهایی انگار نمی زند.

در گوشه ای خلوت به بزرگی تنهایی خویش می اندیشم.

و کاش ....

چقدر سخت است گریستن در اوج تنهایی...

و من با تو می گویم، به تنهاییم بیا و

به بزرگی اش حسودی کن.

همه این تنهایی بزرگ مال من است.

تا به امروز این همه بزرگی دیده ای ....!!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:42  توسط ملکه برفی  | 

شجاعت یعنی این !!!!

 

يک بار در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که

 

''شجاعت يعني چه؟''

 

محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود !

 

اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند.

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:38  توسط ملکه برفی  | 

نام من عشق است می شناسیدم؟

نام من عشق است

می شناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا

می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته ام خسته،

می شناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم

من همان خورشید تابانم،

می شناسیدم؟

این چنین بیگانه از من رو مگردانید

درکف فرهاد تیشه من نهادم ، من

من شکستم بیستون را ، من

من همان مهربان سال های دورم

رفته ام از یادتان یا،

می شناسیدم

نام من عشق است،

می شناسیدم؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1:20  توسط ملکه برفی  | 

باید امشب بروم ... اما ...روزی بازخواهم گشت ... به امید دیدار...


 روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد

دررگ ها نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد...

ای سبدهاتان پر خواب

سیب آوردم ... سیب ... سیب سرخ خورشید

خواهم آمد ...

گل یاسی به گدا خواهم داد

دوره گردی خواهم شد ... کوچه ها راخواهم گشت

جار خواهم زد ... آی شبنم ، شبنم ...

هرچه دشنام از لب ها خواهم بر چید

هرچه دیوار از جا خواهم بر کند

من گره خواهم زد ... چشمان را با خورشید

دل ها را با عشق

سایه ها را با باد ...

گلدان ها را آب خواهم داد

خواهم آمد...

سر هر دیواری ... میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای ... شعری خواهم خواند

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت...

                                                             به امید دیدار

                                ***************************************

امده بودم تا بنویسم، آمده بودم تا ازخوبی ها و بدی ها بنویسم ، آمده بودم تا بنویسم که می خواهم بمانم ، آمده بودم تا بنویسم که عاشق دوستی ها هستم ... عاشق آنم که به تو ثابت کنم که دوستی هاست که می مانند .... آمده بودم که بخشش را به یادت بیاورم ... آیا به یاد آوردی؟؟؟ زیباییها را نشانت دادم ... خوبیها را نشانت دادم ... آمده بودم تا تو را بیابم ... و یافتمت .... عاشقت شدم ... عاشق خوبیهایت، صداقتت .... اما....

در این مدت هر چند کوتاه تو را در پس وبلاگهای دیگران یافتم ... تو را در پس وبلاگهایی یافتم که پر بود از عشق و شادی و گاهی غصه ...

تو را یافتم در پس وبلاگی که دیوانه ای آن را می نوشت ... دیوانه ای که دیروز شاد بود و اما امروز غمگین

دیوانه را دوست داشتم ، چون دیوانه بود و با این دیوانگی به همه چیز می خندید وآسوده بود ... آه که چقدر عاشق دیوانگیم ...

اما.... آری ... حال که یافتمت وقت رفتن شده ... همیشه چه زود به یادم می اید که دیر شده است... باید بروم ... باید جایی را بیابم و به تو فکر کنم ... آری ... باید بروم ... عقربه ها وقت رفتن را یادآور می شوند ... به ساعت نگاه می کنم ... می گویند وقت تنگ است ....

باید بروم تا تو را به همه نشان دهم ... باید بروم و برای همیشه تورا به خاطر بسپارم ... دوستی با قلبی پاک ... این ها را همه مدیون تو هستم ... تویی که همیشه وجودت را در لحظه های تنهایی و حتی سخت ترین لحظات حس می کردم ... همیشه به یاد من باش ... من نیز به یادتومی مانم ... تا ابد...

می روم اما یادت باشد که روزی چون منی ، بودو می نوشت ... از غمها ... از شادیها و ...

                                                             روزی خواهم آمد ...

                                      یاد گاری از غریبه دیروز ، آشنای امروز و فراموش شده فردا...

                 روزی خواهم آمد....

                                      ******************************

و چقدر به بودنت نیاز مند است ... عجیب دلش هوایت را کرده ... تو که نباشی خانه صفایی ندارد ... خانه بی تو را نمی خواهد ... کاش بودی ... ببین ... به او نگاه کن .... ببین چه دیوانه وار به دنبالت می گردد ... ببین به دنبال تو می گردد ... برگرد ... اشک هایش را بین ... "آنقدر اشک می ریزم تا برگردی ، و با دستان مهربانت بار ذیگر صورتم را نوازش دهی ... التماست می کنم ... تنهایم نگذار... حداقل حالا نه ... به آن خدایی که می پرستی قسمت می دهم ... بمان ..." اینها را او می گوید ... کسی که تا دیروز شاد بود و همه را شاد می کرد ... و حالا تنهاست ... تنهای تنها ... در تنهایی اشک می ریزد ... پدر غمگین است ... خواهر تاب دیدن اشکهای او را ندارد ... در کنج اتاق ... در خلوت و تاریکی اشک می ریزد و کسی نیست که مرحم دل زخم خورده او باشد ... چه فاجعه ایست در آن لحظه که مرد می گرید! ... چه فاجعه ای !...

آری او مادر از دست داده ... و در فراغ مادرش چون شمع می سوزدو می سازد وما هیچ نمی شنویم جز صدای سوختنش را... و چه آرام و بی صدا می سوزد همچون مادرش که آرام و بی صدا رفت ...

صادق جان ! مادر رفت ... آرام آرام ... اما بدان همیشه با توست ... به سجاده اش نگاه کن که هنوز معطر است ... و به عکسش که با لبخند ملیح خود تو را به زندگی دعوت می کند

پس بمان ... بمان و زندگی کن و بدان دوستانت هر چند از تو دوراند اما هیشه به یاد تو خواهند ماند ...

               یه فاتحه ...


 

2 نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:4  توسط ملکه برفی  | 

...

We have borne to live…

We live to love…

We love to suffer…

We suffer to die…

                

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 20:31  توسط ملکه برفی  | 

راستي چرا
در رثاي بي شمار
عاشقان
     که بي دريغ

خون خويش را نثار
عشق مي کنند ... از نثار يک دريغ هم دريغ مي کنيم؟

آه از این زمانه...

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:42  توسط ملکه برفی  | 

شبی مجنون به لیلی گفت

          که ای معشوق بی همتا

                    تو را عاشق شود پیدا

                           ولی مجنون نخواهد شد...

                 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 15:55  توسط ملکه برفی  | 

التماس دعا...
      ماه رمضان امد... مهمان خدا هستیم
2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 15:41  توسط ملکه برفی  | 

فقط تست بزن!

دانش آموز خوب ان است که خوب تست بزند... معلم خوب آن است که سر کلاس تست حل کند... مدیر خوب آن است که در مدرسه آزمون های منظم تستی برگزار کند... دوست خوب آن است که کتاب های تستش را با تو شریک شود و جوان موفق کسی است که سر کنکور هم خوب تست بزند و قبول شود...

اگر یاد بگیری که خوب تست بزنی دیگر غمی نیست. به سر منزل مقصود رسیده ای و زندگی را برده ای . زندگی یعنی درس ، درس یعنی رفتن به دانشگاه ، رفتن به دانشگاه یعنی کنکور و کنکور یعنی تست... هر چه بهتر و سریعتر تست بزنی ، آدم معتبر تری هستی ، عزت و احترامت هم بیشتر است.حتی اگر خیلی خوب تست بزنی از رسانه های مختلف با تو مصاحبه هم می کنند و تو الگوی همسن و سالهایت می شوی و برای انها از عوامل موفقیت می گویی . از پدر و مادرت می گویی که به مهمانی کسی نرفتند و کسی را هم مهمان نکردند تا تو در سکوت و تمرکز تست بزنی ... و از پشتکار خودت می گویی که به مدت یکسال همه چیز را بر خود حرام کردی تا بهتر تست بزنی حتی نیم درصدبهتر!

اگر نمی دانی هدفت از زندگی چیست ... اگر نمی دانی از کجا آمده ای و آمدنت بهر چه بوده است ... اگر در ارتباطاتت دچار مشکل هستی .... اگر در زندگی آرامش نداری و یا اگر کوهی از حرف و سخن نا گفته و نا شنوده بر دلت سنگینی کرده و نمی دانی چه بلایی بر سرشان بیاوری وهزاران "اگر" دیگر ، مهم نیست ... تو نباید به این ها فکر کنی ... مهم این است که تو بتوانی تست بزنی و خوب هم تست بزنی ...

کمتر بخور... کمتر بخواب ... کمتر ورزش کن... و نهایتا کمتر از زندگی لذت ببر یا اصلا نبر ... سعی نکن طعم دانش را زیر دندانهایت مزه مزه کنی و یا علمت را به کار بگیری ... این ها همه وقت تو را می گیرند و اگر وقت را از دست بدهی نمی توانی خوب تست بزنی.

به هر حال اگر آینده روشنی می خواهی "تست بزن"... اگر کار و درآمدی می خواهی "تست بزن" ... اگر می خواهی ذر نظر دیگران کسی باشی "تست بزن" و اگر دنبال شعر و شعور هستی، گاهی از روی عشق آثار بزرگان را بخوان ، نه ! تست بزن . البته این مثل دست و ... فکرش را نکن... وقتت گرفته می شود ... فرصت تنگ است... فقط "تست بزن"

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 22:37  توسط ملکه برفی  | 

      

آقای من روزهای زیادی است که انتظار آمدنت را می کشم . گرجه نمی توانم منتظر واقعیت باشم ... اما دلم می خواهد بیایی... ای مهر آفرینش! بوستان زندگی بی تو سرد وخاموش است، درخت بی تو در بهار بی بار خواهد ماند و پرستوها دیگر هجرت نخواهند کرد...

ای اشک در دیده خفته! عاشقانه ترین شعرم را تقدیم تو خواهم کرد تا سهم من از عشق قطره اشکی باشد که از چشمان منتظرانت سرازیر خواهد شد...

مولاجان! ای بی انتها ترین آرامش ساحل... نامت را بر اطلس قلبم حک خواهم کرد و سلامی به سبزی شوق دیدار عاشقانت تقدیم پیشگاهت می کنم..

مهدی جان! می گویند می آیی ... می گویند وقتی بیایی ، برایمان از یاسها گردنبندی می سازی که عطرش تمام کوچه باغهای هاشمی را پر خواهد کرد... می گویند وقتی بیایی دیگر کسی یاسها را پر پر نخواهد کرد شاخه ها را نخواهد شکست... ومن منتظرم...

چه بگویم با تو که ناگفته ، همه را می دانی ، سوز آخرین دل را تنها تو در میابی... بدان که من هم به تو اقتدا خواهم کردآنگاه که برای فرج خویش می خوانی: " امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السو ء "

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 1:21  توسط ملکه برفی  | 

 
*
*
*
*

This free script provided by